دل نوشته ها- شعر و دانلود موسیقی
باور کنید نظر دادن، مفتیه
پول نمی گیرن ازتون اگر نظر بدید
ولی اگر نظر بدید: من رو به قرار دادن مطالب جدید در وبلاگ تشویق می کنید
اگر از مطلبی خوشتون اومد، می گید تا دوباره مطالب مشابه بزارم
اگر پیشنهادی داشتید هم می دید به من
باور کنید نه پولی از شما می گیرن، نه پولی به من می دن
گؤره سن من نییه یارب بئله نالان اولدوم؟
غلط ائتدیم کی سنه واله و حئیران اولدوم
اودا یاخدین منی بیچاره نی پروانه کیمی،
آجیغین گلدی مگر عاشیق انسان اولدوم؟
سود و سرمایه می مجموع ألیمدن آلدین،
نییه کیم زاهید اولوب مسجده دربان اولدوم!
شیخ صنعان کیمی بوینوما سالدیم زونار،
ایندی گل گور کی کلیسالارا رهبان اولدوم،
ائتدیم اول دلبر ترسایا بوگون بیر سجده،
اینید بیلدیم کی یقین من ده مسلمان اولدوم!
لله الحمد! کی من کوفرده بولدوم ایمان،
کوچن ایاما نه حاصیل کی پشیمان اولدوم!
گل! نباتی دولانیم باشینا، وه! وه! نه گؤزل،
جان وئریب یارا، وفا راهینا قوربان اولدوم
نظر دادن را فراموش نکنید
مطالب مرتبط با این مطلب:
یک شعر زیبای دیگر از سید عظیم شیروانی
خلق چنین نوعی از غزل در ایران، عکس العملهای متفاوتی در میان منتقدین ادبی ایران به وجود اورد.
شخصا، تصور می کنم، غزل های پست مدرن زیبایی وجود دارند که مطالب انها را تنها به همین ترتیب می توان انتقال داد. و در عین حال غزل های پست مدرنی هستند که به قول مخالفین غزل پست مدرن، چیزی جز ابتذال ادبی نیستند.
یک غزل پست مدرن زیبا ، از آن دسته که مطلبش را می توان تنها با یک غزل پست مدرن منتقل کرد، تقدیم به شما می کنم.
امیدوارم لذت ببرید
شاعر این غزل آقای مهدی معارف، می باشند
از این نتیجه داور بازی کلافه است
و آخرین دقایق وقت اضافه است
کبریت های مرد، و سیگارهای زن
تنها دلیل روشن گرمای کافه است
- «یک لحظه صبر و حوصله، یک بوسه بیشتر
دنیای پشت ابر عزیزم! خرافه است»
سنگینی غریزه ی یک شهر جانور
بر شانه های دخترکی خوش قیافه است
(بیت بالا را دوباره بخوانید، من که واقعا از این بیت لذت بردم)
که در خودش خمید ... و در دفترش نوشت
قانون همان وسیله ی حفظ منافع است!
حسی به رنگ عشق ، نه! در سطح شهر نیست
شاید میان چین و چروک ملافه است
انسان... که در شلوغی دنیا به خواب رفت
دنیا... که در اواخر وقت اضافه است
نظر دادن را فراموش نکنید
مطالب مرتبط با این مطلب:
قطعه ای از «ارش کمانگیر» اثر سیاوش کسرائی
آرش کمانگیر اثر سیاوش کسرایی - 2
شعر «گفت و گو» از استاد شفیعی کدکنی
شعر بسیار بسیار زیبا از لنگستون هیوز
امیدوارم از شنیدن این آهنگ زیبا لذت ببرید
http://www.4shared.com/file/1IOQKFHT/Alim_Qasimov_-_Ilahi_-_Sarigal.html
نظر دادن را فراموش نکنید
مطالب مرتبط با این مطلب:
نوای اذان با صدای استاد عالیم قاسیموف
تصنیف حیدربابا با صدای عالیم قاسیموف
دستگاه چهارگاه از استاد عالیم قاسیموف
آهنگ زیبای ساری گلین با صدای عالیم قاسیموف
اواز بر روی شعر فضولی از نابغه موسیقی آذربایجانی: عالیم قاسیموف
برای ورود به چت کافیست نام کاربری مورد نظر خود را در قسمت نارنجی رنگ در سمت چپ وبلاگ وارد کرده و وارد محیط چت شوید.
میهن چت بزرگترین و سریع ترین چت روم پارسی زبان می باشد. که دارای روم شهرهای تهران، کرج، اصفهان، شیراز، مشهد، اهواز و تبریز به علاوه 4 روم دیگر می باشد.
لازم به ذکر است برای ورود به چت باید نرم افزار Adobe flash player بر روی براوزر شما نصب باشد.
در صورتی که مشکلی در ورود به چت روم داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.
بعد از مدت ها
یک اواز بسیار بسیار زیبا، از استاد قاسیموف. اجرای دو ماه پیش.
امیدوارم لذت ببرید
نظر دادن را فراموش نکنید
دلم نیامد این شعر را از دوستانی که این شعر را نخوانده اند و دسترسی ندارند، دریغ کنم.
برای مشاهده ی قسمت اول کلیک کنید
....
پیرمرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید بر فروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگل هستی توای انسان!
جنگل ای روییده آزاده
بیدریغ افکنده روی کوه ها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبزباش ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد، صدا سرداد عمو نوروز
- «شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما، چون روی بدخواهان ما ، تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی بیجان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد،
نشستن در شبستانهای خاموش
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک چون سرحدات دامنگستر اندیشه: بیسامان
برجهای شهر همچو باروهای دل : بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحد و بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن های گرد هم آورد شمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
- که مباداشان دگر روز بهی در چشم-
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:
«آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
تا کجا؟ تا چند؟
آه
آه.... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشمها بی گفتگویی هر طرف را جستجو می کرد.»
ادامه دارد
در میان تمام اجراهای سه گاه که شخصا شنیده ام، یکی از دو آوازی است که عجیب بر من تاثیر گذاشته است.
آواز دیگر ، آوازی از استاد مطلم مطلموف است که متاسفانه فقط یک بار شنیده ام، و فایلی از آن در اختیار ندارم.
امیدوارم که شما نیز به اندازه ی من لذت ببرید از اجرای بسیار بسیار زیبای خانم مراداوا
http://www.4shared.com/file/tiNTcyh2/Rubabe_Muradova_-_Sen_Oldun-sa.html
نسیمی که جزو فرقه حرفیه و از جمله کسانی بود که «انا الحق» گفت و کشته شد، شاعری بسیار توانا بوده است.
نسیمی بر خلاف حلاج که بر دار شد، به شکل بسیار فجیعی به قتل رسیده است. چنان که گفته می شود، پوست نسیمی را زنده زنده از تن جدا کرده اند. زمانی که بر اثر گرفتن پوست، خون زیادی از او رفت و رنگ چهره اش زرد شد، یکی از ظاهر بینان به تمسخر از او پرسید:
- چه شد نسیمی؟ تو که انا الحق می گفتی، چه شد که اینگونه چهره ات زرد شد؟ نکند ترسیده ای؟
و نسیمی در جواب گفت:
آندم که اجل موکل مرد شود
آهش چو دم سحرگهی سرد شود
خورشید که پر دل تر از آن چیزی نیست
در وقت فرو شدن رخش زرد شود
که اشاره می کند خورشید هم در هنگام غروب چهره اش به زردی می گراید، و من نیز مانند خورشید، به گاه مرگ چنین شده ام.
این شعر را گرچه در حد بضاعتم ترجمه کرده ام، اما مطمئنم که نقایص بسیار زیادی دارد. لطفا اگر کسی ازدوستان معانی بهتری برای ابیاتی ازشعر سراغ داشتند در بخش نظرات اعمال کنند.
امیدوارم که لذت ببرید
شیرین حدیثین هر سوزی مین گوهر یکدانه دور
انوارینا شمع رخون آییله گون، پروانه دور
اوزون دور اول تابان قمر، کانوار تابیندان اونون
خورشید و ماهین مشعلی دایم توتوشموش یانه دور
دوءرونده عینین ساغری صاحب طریقت سالکین
پیر مغان اولدی آدی سر حلقه ی میخانه دور
تسبیح ایله سجاده نی، الدن بوراق ای متقی
شول زلف و خالین باخ اونو، گؤرکی نه دام و دانه دور
عاشقلرین جانانه سی حقدور حقه وئر جانینی
نچونکی جانسیز قالیسیز اول جان کی بی جانانه دور
عشقین حدیثین گل اشیت افسانیه وار اویما کیم
قرآنی ساتان واعظین نقلی اوزون افسانه دور
دوشمز خمارین رنجینه وحدت میندن تا ابد
چون مست حق کی ساقی سی شول نرگس مستانه دور
شول صورت رحمانه اول ساجد کی مردود اولمادی
اول اهل حق کی سجده سی شول صورت رحمانه دور
عارف گورندی ربنی، گل ربنی گؤر عارف اول
محبوب اولان حقدن بوگون شیطانیلن بیگانه دور
مشگین ساچین زنجیرینه، دوشدی نسیمی ای صنم
زنجیر زلفون قصدینه صید اولمیان دیوانه دور
ترجمه:
هر کلمه از سخن شیرینت، هزار گوهر یگانه را در درون خود دارد
ماه و خورشید ، مانند پروانه به دور انوار شمع رخت می گردند
صورتت ماه تابانی است که از تابش نور آن
مشعل خورشید و ماه همواره آتش گرفته است و روشن است
پیمانه ی چشمانت، در مجلسِ سالک صاحب طریقت
پیر مغان شده است و سرحلقه ی میخانه ها شده است
تسبیح و سجاده را زمین بگذار ای متقی
به زلف کمند وار و خال یار من نگاه کن، که چه دامی (زلف یار) و چه طعمه ای( خال یار) دیده می شود
جانانه ی عاشقان، حق است؛ جان خود را در راه حق بگذار
جانی که بدون جانانه است، بیهوده است
حدیث عشق را بیا از من بشنو و به افسانه ها توجه نکن
که داستان واعظی که قرآن را فروخت، داستانی (افسانه ای) طولانی است
کسی که سرمت می حق است هرگز به خمار مستی نمی افتد
چرا که ساقی او آن نرگس مستانه است
بیا و در برابر آن صورت رحمانی سجده کن که
اهل حقی که سجده اش در مقابل آن صورت رحمانی است هیچ گاه رانده نمی شود
عارف آن کسی است که پروردگار خود را ببیند، بیا و پروردگار خود را ببین و عارف شو
کسی که با حق عشق بازی داشته باشد، با شیطان بیگانه است
نسیمی در زنجیز زلف سیاهت اسیر شده است، ای بت زیبا رو
کسی که صید آن زنجیر زلف تو نشود، دیوانه است